محمد مفيد مستوفى بافقى
180
جامع مفيدى ( فارسى )
آن خط سبزفام كه خضر است نام او * خوش بر كنار چشمهء حيوان كشيدهاى به جانب يزد فرستادند كه غازى بيك را از فضاى عالم بقا و حيات بسرحد منزل فنا و ممات رساند و اموال و جهات و ساير مستملكاتش را و اصل ديوان گرداند . بيچاره غضنفر بيك چون بدان خطه رسيد به زر و گوهر غازى بيك فريفته به صحبت و عشرت مشغول گرديد و با جوانى زيبا روى مشكينموى ، سرو بالاى ماه سيماى شيرينزبان باريك ميان كه ترك خطايى از چين زلفش چون سنبل در پيچوتاب بود تعشق آغاز نهاد ، سلطان محبت ملك دلش را به استيلاى عشق فرو گرفت ، و عقل كه كدخداى خانهء بدنست رخت رحمت بربست . و از وقتى كه جمشيد خورشيد به شبستان خانه مغرب مىخراميد و مشاطهء قدرت عروسان كواكب را بر منظرهء سپهر گوهر نگار به جلوه [ 150 الف ] درمىآورد تا محلى كه فراش صبح صادق دامن خيمهء افق را چون حجاب شرم و نقاب آزرم برمىداشت بساط عيش گسترده جامهاى شراب ارغوانى در مىكشيد و آن قمر پيكر زهره جبين را در برگرفته كام دل ازو حاصل مىكرد ، شعر : چو جان و تن بپيوستند ازان سان * كه جان از تن نشد فرق و تن از جان از هبوب صرصر اين خبر شعلهء خشم خسرو آفاق اشتعال پذيرفت و يكى از قوريساولان را كه به غايت سفاك و خونريز و بسيار بىباك و فتنهانگيز بود و به قساوت قلب و قلت رحم موصوف و به شدت مهر و عدم حلم معروف ، مثنوى : ز خونريز هرگز نمىداشت بيم * ز بيمش دل چرخ بودى دونيم روانه فرمود كه به دهرهء قهر سرابستان مملكت بدن وزير را باغبان آسا از نهال وجود بپردازد .